بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد ؟
پشت سر این دل من حرفای ناجور میزنی
دفعه آخرت باشه مشت منو وا می کنی
پیش تموم آدما ول وله بر پا می کنی
دفعه آخرت باشه محل به حرفام نمیدی
یه وقت نگی دوست دارم،شاید یه موقع بمیری
دفعه آخرت باشه ، دیگه نری با این و اون
میکشمت ببینمت تو رو دیگه با دیگرون
دفعه آخرت باشه به دل من دروغ میگی
انقده رسوات میکنم تا که خودت کم بیاری
دفعه آخرت باشه منو تو گریون می کنی
حرفای توی دلتو پیش من پنهون می کنی
دفعه آخرت باشه دیگه نمی بخشم تو رو
جرات داری یه بار دیگه فقط بهم بگو برو
تنگ غروب بود که ناگاه
در بطن یک لحظه ی سترون خوف انگیز
یک نطفه بست شوم
خورشید به خون نشست
خورشید زاد و رفت
در دل تاریکی و سکون
نوزاد زاده شد خونین
نوزاد چشم باز کرد
با یک نگاه دروازه ی سکوت را ،در مقابل او باز کرد
او جیغ زد و جیغش ترانه ها را در تار عنکبوت سکوت پیچید
گل خنده اش خشکید
نوزاد برخاست
مادر افتاد
او آن غریب حادثه بود
ای قطره های شور پیاپی!
از اوج التهاب،
در چهره ی پر شکن سرد حوض آب
تصویر یک ستاره ی نو تاب را کز آسمان شب بر من خواهد شاید بتابد،
با تنهاتان سنگین _
این گونه وحشیانه در هم نکوبید
در هم نکوبیدش.
او یک ستاره است از دور دست ها
نه،شاید او تصویر مبهمی از یک ستاره است
در هم نکوبیدش
او تاب ریزش قطره ها را ندارد،شاید
گرچه ز مروارید،
گرچه ز سیماب
گرچه ز ابرها و ز پرها او
آن سپید پر
دید،دیدی آخر با چه شتاب پنجره اش را سیاه بست؟
که باز بود به روی ستاره ها،
با چه شتاب بست؟
و کیف دستی را پر کرد
از روزهای نیامده
شب های نطفه نبسته
در بستر شبانه ساعتها
که عقیم میزادند
وکه عقیم می مردند.
و فقط به همراه یدک می کشیدید
او را که نخوانده آمده بود.
او را که نخوانده به درون میبرد
او
آن غریب حادثه را در کیف دستی اش بنهاد.
و سایه های مضطربش را از روی دیوارها پاک کرد
و چراغ چشمش را خاموش کرد.
رفت با شتاب به سوی در
در بسته بود لیکن،
عزم سفر
از تنگنای بستر مدخل ،
رفته بود
بذر تنش میان کبودی تنگنای
آرام خفته بود،
آن گاه از میان دو چشمش ولی سیاه
لرزان ستاره ای رویید
ناگه حباب سینه او،
کوچک شد و بزرگ شد
نفس میکشید
و دست هایش قدمی کشید
برگ میداد
شکوفه می داد
ناگه غنچه ای با زبانه هایی از آتش
روی ستاره اش بشکفت
و از فراز قله اش
زبانه زد خورشید
کسی که از جام آن جرعه ای نچشیده آنرا نشناخته
و کسی که گوید من از آن جام سیراب شدم آن را نشناخته
که عشق
شرابی است که کسی را سیراب نکند
اون وقتي كه فكر ميكني هيچ كسي نيست حرف دلتو بفهمه
كسي هست كه براي ديدنت روزشماري كنه

كفش هايم كو چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ مادرم در خواب است و منوچهر و پروانه و شايد همه مردم شهر شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد ونسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد بوي هجرت مي آيد بالش من پر آواز پر چلچله ها ست صبح خواهد شد و به اين كاسه آب آسمان هجرت خواهد كرد بايد امشب بروم من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم حرفي از جنس زمان نشنيدم هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد هيچ كس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد وقتي از پنجره مي بينم حوري دختر بالغ همسايه پاي كميابترين نارون روي زمين فقه مي خواند چيزهايي هم هست لحظه هايي پر اوج مثلا شاعره اي را ديدم آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش آسمان تخم گذاشت و شبي از شب ها مردي از من پرسيد تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟ بايد امشب بروم بايد امشب چمداني را كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم و به سمتي بروم كه درختان حماسي پيداست رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند يك نفر باز صدا زد : سهراب كفش هايم كو؟
اي ستاره بي تو من تاريكم بي تو من به انتها نزديكم

ای کاش در چشمهایت تردید را ندیده بودم یا از همان اول از عشق ترسیده بودم
ای کاش آن شب که رفتم از آسمان گل بچینم جای گل برات پروانگی چیده بودم
گل را به دست تو دادم حتی نگاهم نکردی آن شب نمی دانم اما تا صبح لرزیده بودم
آن شب تو با خود نگفتی که به سر من چه آمد نگفتی ز دست تومن رنجیده بودم
انگاربی پرده بودی دیوانه ات گشتم من، تو عاشق نبودی و دیر فهمیده بودم
از کوچه که می گذشتم حتی نگاهم نکردی چشمت پی دیگری بود این رو نفهمیده بودم

عشق یعنی سوختن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بگو چی شده خانومی![]()
بلاخره انتظارها به سر رسید و نامه ای که معلوم می کرد کی به سربازی اعزام میشوم امروز ظهری رسید دستم![]()
تاریخ اعزامم ۲/۸/۱۳۸۵است.![]()
الان فقط قبولی در ارشد که نتیجش شهریور میاد میتونه این تاریخ اعزام را کنسلش بکند.![]()
برام دعا کن بازم تا قبول بشم و ادامه تحصیل بدم.منم دعا میکنم باز تا تو هم قبول بشی.وهردو با هم ادامه تحصیل می دهیم.![]()
سمانه دوست دارم خیلی الان اینجا داره بارون می باره نم نم![]()
جات خالیه ای کاش بودی با هم الان زیر بارون ها قدم می زدیم.![]()
این لینک هم روش کلیک کن قلب منه هاپیشکش تو عزیزم: قلب من
این را هم بخون قشنگه:
چشم![]()
دختر:مطمئنی که می خوای با من ازدواج کنی؟
پسر:بهت قول می دهم.
دختر:حتی با اینکه چشمهایم نمی تواند ببیند؟
پسر:اره.راستی اگه یک روز چشمهایت خوب بشه باز هم حاضری با من ازدواج کنی؟
دختر:شک نکن.
به دختر خبر دادند که دو چشم برای پیوند دادن به چشمان او پیدا شده.عمل با موفقیت انجام شد و دختر مشتاقانه منتظر پسر بود.پسر امد و دختر با کمال شگفتی دید که پسر نابینااست.
پسر گفت:حالا باز هم حاضری با من ازدواج کنی؟
دختر:نه
پسر:اشکالی ندارد.![]()
![]()
پسر قبل از اینکه برود گفت:خداحافظ اما این بار قول بده که مواظب چشمانت باشی.
دختر گفت:نگران نباش.
پسر گفت:چرا جای نگرانی دارد.درسته حالا دو چشم عاریتی داری اما مسئله اینه که معلوم شد تو با ان چشمها فقط نگاه می کنی نمی بینی!![]()

آخه چراااااااااااااااا![]()
نميشه از تو يک لحظه جدا شم
که بي تو زندگيم رنگي نداره
تو خورشيدي به داد من رسيدي
زمستونم با تو رنگ بهاري
تو اون عشقي که من خوابشو ديدم
تو بيداري به آرزوم رسيدم
تو گل بودي شکفتي در دل من
به دنبال تو من پروانه بودم![]()
خوب جونم دوست دارم خیلیییییییییییییییی![]()
![]()
فعلا بای مراقب خودت هم باش.![]()
AMIR![]()
تعداد بازديد كننده
<
/html>